تبلیغات
kehkadoon - نخستین زن ایرانی که شاه شد


درباره وبلاگ:

آرشیو:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

صفحات جانبی:

نویسندگان:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

نخستین زن ایرانی که شاه شد

نوشته شده توسط:یزدان درویشی
پنجشنبه 21 شهریور 1392-06:16 ب.ظ









مورخان او را زنی دادگر

  پـورانـدخت، نخستین‌ زنی‌ که پادشاه ایران زمین شد

سال 591 میلادی سپری شده بود. تازه پدرش تاجگذاری کرده بود که به دنیا آمد. در شهری که حدود 600 سال پایتخت ایرانیان در دوره اشکانیان و ساسانیان بود، در کنار دجله و سرزمین میان رودان بزرگ شد. نامش را «پوراندخت» یا «پوران» نهادند. او یکی از 6 شاهزاده‌ای بود که در «تیسفون» زندگی می‌کرد

همشهری سرنخ/شماره 202

سال 591 میلادی سپری شده بود. تازه پدرش تاجگذاری کرده بود که به دنیا آمد. در شهری که حدود 600 سال پایتخت ایرانیان در دوره اشکانیان و ساسانیان بود، در کنار دجله و سرزمین میان رودان بزرگ شد.  نامش را «پوراندخت» یا «پوران»  نهادند. او یکی از 6 شاهزاده‌ای بود که در «تیسفون» زندگی می‌کرد.


در آن زمان «خسروپرویز» ساسانی، تازه توانسته بود با حمایت «موریکیوس» امپراتور روم، بر شورش «بهرام چوبین» پیروز شود و به عنوان شاهنشاه ایران تاجگذاری کند، «پوراندخت» حاصل ازدواجی بود که ادیبان و شاعران در وصفش منظومه «خسرو و شیرین» را سرودند.
مادرش زنی اهل ارمنستان و مسیحی بود به نام «شیرین»، این زن سوگلی شاه شده بود و نفوذ زیادی بر او داشت.

 

در وصف ازدواج‌های خسروپرویز اعداد عجیبی گفته‌اند و حتی از داشتن 3 هزار زن نام برده‌اند اما او سه زن رسمی بیشتر نداشت. یکی مادر «پوراندخت» بود، یکی «گردیه» نام داشت و دیگری هم «مریم» دختر «موریکیوس» امپراتور روم بود، به واسطه همین ازدواج، اوضاع ایران و روم در ابتدای دوره سلطنت «خسرو پرویز» آرام بود و جنگی در میان نبود.

 

به همین دلیل این شاه ایران توانست قدری به امور داخلی و هنر بپردازد و موسیقی ایرانی در این دوره رونق گرفت، اما «خسروپرویز» فردی خرافاتی بود و تعداد زیادی پیشگو داشت، پیشگویانش به او گفتند که نباید در «تیسفون» بماند زیرا آنجا برایش بدیمن است. به همین دلیل او از کاخ سفید و ایوان کسری که به طاق کسری مشهور بود و همواره نسیم برخاسته از رودخانه «دجله» در آن می‌وزید خارج شد و در جایی به نام «دستگرد» ساکن شد.

 

اما دوره آرامش ایران 10 سالی بیشتر از زمان تاجگذاری «خسروپرویز» پایدار نماند. «پوراندخت» 12 – 10 ساله شده بود که در همسایگی ایران اتفاقاتی به وقوع پیوست. مردی به نام «فوکاس» علیه امپراتور روم شورید و «موریکیوس» را به قتل رساند و خود را امپراتور نامید. وقتی سفیر او راهی دربار «خسروپرویز» شد شاه ایران که متحد «موریکیوس» بود او را به رسمیت نشناخت و بدین ترتیب سربازان رومی در سال 602 به سمت مرزهای ساسانیان آمدند و جنگی 20 ساله آغاز شد.

 

روزگار تلخ پوراندخت چگونه آغاز شد؟
«خسروپرویز» در جنگ‌هایش شروع خوبی داشت، هرج و مرج بر رومیان غالب شده بود. «فوکاس» که تخت سلطنت را غصب کرده بود، نتوانست در مقابل فتوحات خسرو کاری بکند، فشار ایرانی‌ها باعث وحشت و اضطراب در ممالک روم شرقی شده، بحرانی تولید کرد که در نتیجه آن «هراکلیوس» که در تاریخ ایران به «هرقل» معروف است، از «کارتاژ» با کشتی‌هایی به «قسطنطنیه» آمد و در سال ۶۱۰ میلادی با همراهی مردم، زمام امور را به دست گرفت. اما این مانع از پیشروی‌های «خسروپرویز» نشد و در سال ۶۱۱ میلادی، به شامات تاخت و دمشق را گرفته و غارت کرد.


در سال ۶۱۴ میلادی، سپاه ایران عازم «اورشلیم» شدند و توانستند بیت‌المقدس را تسخیر کنند، خسرو به این فتوحات خود اکتفا نکرده، «شهربراز» را که یکی از سرداران نامی ایران بود با قشونی به طرف مصر فرستاد و او از کویری که مابین شامات و مصر حائل است گذشته وارد مصر شد و در سال ۶۱۶ میلادی، اسکندریه را که شهری نامی و تجارتی بود، گرفت.
 

این فتح سردار ایران، اثر بزرگی در عالم آن روز ایجاد کرد، زیرا مدت 9 قرن بود که مملکت مصر از تصرف ایران خارج شده و شاهان ساسانی همواره درصدد آن بودند که حدود ایران را به حدود زمان هخامنشی برسانند، همین پیروزی‌ها بود که رفته‌رفته «خسرو پرویز» را مغرور کرد و او تصور کرد که هیچگاه پایانی در کار نیست.
 

وقتی سال ۶۲۷ میلادی فرا رسید، دوباره ایرانیان و رومیان رودرروی هم قرار گرفتند. «هراکلیوس» کاخ «خسرو پرویز» را نشانه گرفته بود و به سمت کاخ دستگرد لشگر کشید، در نزدیکی نینوای قدیم، که اینک بغداد، پایتخت عراق، در آن واقع شده جنگی به نام «نینوا» درگرفت. در این جنگ فرمانده سپاه و سردار ایرانی کشته شد ولی سربازان ایران پافشاری کردند تا آنکه نیروی کمکی به آنها رسید، اما اینجا بود که نقطه اوج «خسرو پرویز» به پایان رسید و او به سراشیبی سقوط افتاد. ترسی بر او غالب شد و به ناگاه تصمیم به خارج شدن از منطقه و میدان نبرد گرفت.


سپاهیان ایرانی گرچه دیدند که شاهشان در حال خروج است و گویی دارد فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد اما حاضر نشدند جنگ را به سربازان رومی وانهند. آنقدر مقاومت کردند که «هراکلیوس» عقب نشست و راهی تخت سلیمان شد، همان زمان، دجله و فرات نیز طغیان کرد. سیل، خرابی قسمتی از ایوان کسری را به دنبال داشت.

 

شکسته شدن سدها، کشتزارهای اطراف را به باتلاق تبدیل کرد و ناکامی «خسروپرویز» در ترمیم ویرانی‌ها، نشانه بارز انحطاط دولت ساسانیان، نزد عامه مردم شد، در این شرایط، «خسروپرویز» همراه زن محبوبش «شیرین» و دو پسر او «مردانشاه» و «شهریار»، از دجله عبور کرد و به «ویه اردشیر» در قسمت غربی دجله رفت، اینجا بود که شاه ایران تیر خلاص را هم بر سرنوشت خود رها کرد.

 

او چنان مجذوب «شیرین» بود که تصمیم گرفت به جای پسر بزرگش «شیرویه» که به «قباد دوم» معروف بود و مادرش نیز «مریم» دختر «موریکیوس» بود، فرزند خردسالش از «شیرین» را ولیعهد معرفی کند. همین تصمیم همه کارها را به آنجا رساند که تاریخ می‌گوید خون به پا شد.


وقتی «خسروپرویز» پسرش که کودکی خردسال به نام «مردانشاه» بود را به‌عنوان ولیعهد معرفی کرد، زمستان شده بود. زمستان سال 638 میلادی، او پیر و بیمار هم شده بود. پسر بزرگش کوتاه نیامد و آرام نگرفت. بزرگان ساسانی را فراخواند و توطئه‌ای را تدارک دید که در تاریخ کمتر نظیر آن به ثبت رسیده است.


پنجم اسفندماه آن سال بود، «قباددوم» کودتایی به پا کرد و پدرش را با اتهاماتی مواجه ساخت که باید نزد بزرگان محاکمه می‌شد. گرچه «خسروپرویز» توانست از خود دفاع هم بکند اما این دفاعیات چیزی از خشم پسرش نکاست. «قباد دوم» همه پسرانی که از «خسروپرویز» به دنیا آمده بودند را فراخواند و یا با زور دستگیر کرد. پدرش را نیز که در آن زمان زندانی شده بود، فرا خواند و همه پسرانش را جلوی چشمان او از دم تیغ گذراند.


می‌گویند «قباد دوم» 17 یا 18 پسر خسروپرویز که برادران خودش بودند را به قتل رساند و تاج شاهی بر سرنهاد. این آغازی برای روزگاران سقوط ساسانیان شد. «خسروپرویز» نیز به دست یکی از نزدیکانش در زندان به قتل رسید. با مرگ «خسروپرویز» و در پی آن مرگ شک‌برانگیز «قباد دوم»، دوره‌ای 6 ماهه آغاز شد که پر از خونریزی، جاه‌طلبی و خونخواهی بود و اینگونه بود که مردم از آن همه ظلم و ستم ساسانیان به تنگ آمدند.

 

در این روزها، «جوانشیر» بر تخت نشست اما اوضاع به گونه‌ای بود که سرداران و فرماندهان نظامی در یک شاهنشاهی آشوب‌زده و پریشان، هر یک مدعی تاج و تخت شده بودند و به رقابت با اشراف بر سر تاج شاهی می‌جنگیدند، در فاصله سال 630 میلادی تا 631، دست‌کم 6 نفر خود را شاه نامیدند. از خانواده «خسروپرویز» دیگر پسری باقی نمانده بود. دو دختر او «پوراندخت» و «آذرمیدخت» مانده بودند. برای بزرگان و موبدان زرتشتی چاره‌ای جز متوسل شدن به این اعضای باقیمانده از خانواده شاه سابق نمانده بود، در این زمان «پوراندخت» در «انشان» مستقر بود.

 

نخستین زن ایرانی که شاه شد
«پوراندخت» 39 یا 40 ساله بود که تاج شاهنشاهی را بر سر نهاد. می‌گویند «پوراندخت» قدی بلند داشته و زنی خوش رو بوده است. به جز آنچه در تاریخ بلعمی و طبری از او نقل کرده‌اند این زن را بیشتر از روی سکه‌هایی که ضرب کرد می‌شناسند. گویی روزگارش چنان سریع به آخر رسیده که مورخان از ثبت آن بازمانده‌اند. با این حال، همان اندک ماه‌هایی که او بر تخت شاهی نشسته را دوره تحکیم قدرت سلطنت و بازسازی شاهنشاهی ذکر کرده‌اند.


او با احترام پدرش، سکه‌هایی از طلا ضرب کرد که قابل استفاده برای عموم نبود. دستور داد تا روی آن چنین بنویسند که «پوران بازگرداننده تخمه ایزدان». او درباریان و مردم را فراخواند و خطاب به آنها گفت: «نیت خیر دارم و به عدالت فرمان می‌دهم».

 

سیاست خارجی را آرامش بخشید
تصمیمی که نخستین زن پادشاه در ایران برای آرام کردن اوضاع در امور خارجی گرفت، اعلام صلح به رومیان بود. در واقع او با امضای پیمان صلح با رومیان، برای آرام کردن اوضاع داخلی زمان خرید. «پوراندخت» که می‌دانست رومیان و مسیحیان به دلیل حمله پدرش به اورشلیم و بیت‌المقدس و تاراج کلیساهای آنها، خشمگین و دلخورند، برای تحکیم پیمان صلح، تصمیم گرفت کاری کند که مسیحیان تحت تاثیر آن قرار بگیرند.

 

به همین دلیل دستور داد تا کاروانی فراهم شده و سفیری از جانب او رهسپار دربار امپراتور روم شود. او دستور داد تا صلیب مقدسی را که توسط پدرش به غنیمت گرفته شده بود را به آنها بازگردانند. در واقع به غنیمت گرفته شدن همین صلیب که مسیحیان معتقد بودند حضرت عیسی(ع) بر این صلیب بسته شده بود بهانه به دست آنها داده بود که نقشه حمله به ایران را در سر بپرورانند. با رهسپار شدن این سفیر بود که او فرصت یافت تغییراتی در نظام داخلی ایجاد کند و فرماندهان و سران ایالتی را به فرمان خود درآورد.

 

زنی که عدالت را بازگرداند
ایرانیان روزهای تلخی را می‌گذراندند. خبر به قتل رسیدن 18 شاهزاده به دست برادر، در همه جای ایران پخش شده بود، مردم دیگر از حاکمان دستور نمی‌گرفتند و بیشتر ساز خود را کوک می‌کردند. از مالیات و خراج خسته شده بودند و با خود می‌گفتند برای چه باید به شاهانی خراج بدهند که به جای توجه به ملک و مملکت، به قتل و خونریزی خود مشغولند. این اخبار به گوش «پوراندخت» هم رسیده بود، بنابراین بعد از آنکه دستور داد تا سکه‌هایی به نام او ضرب کنند و از نظر اقتصادی ثروتی را بین بزرگان پخش کرد تا آنها را همراه خود کند، دستوری داد تا مردم نیز به آرامش نزدیک شوند.


او نامه‌هایی به همه حاکمان محلی نوشت و به آنها دستور داد که بقایای خراجی که از زمان پدرش برعهده مردم مانده بخشوده شوند، همین دستور، در روزهایی که همه خبرهای ناخوش می‌شنیدند کافی بود تامردم را به قضاوت درباره او وادارد، چنان که بگویند این زن اهل عدل و داد است.

 

سپس «پوراندخت» نامه‌های دیگری را نوشت و آنها را این بار برای فرماندهانی که در نقاط مختلف مستقر شده بودند فرستاد، او خطاب به فرماندهان نوشته بود: «این پادشاهی را نه به کشتن و قتل دیگران می‌توان نگاه داشت و نه با سپاه و قدرت لشگریان، تنها با عدل و داد است که می‌توان به اداره امور پرداخت و با انصاف، آن را پایدار کرد، پادشاه دادگر، می‌تواند ملک را محافظت کرده و نگاه دارد و فرقی میان زن یا مرد بودن او نیست، پس امید دارم از من چنان عدالت و دادگستری و انصاف ببینید که هیچ‌کس تا کنون ندیده باشد». بدین ترتیب، نخستین زنی که در ایران پادشاهی کرد، چنین کار خود را آغاز کرد، او دستورات دیگری هم برای بهبود اوضاع داخلی داد، تلاش کرد تا از اختیارات سران ایالت‌ها چنان بکاهد که بتواند فاصله طبقاتی و تبعیض‌ها را کم کند، دستور داد تا کسانی که قتل و جنایت و خونریزی‌هایی برای کسب قدرت کرده بودند دستگیر و محاکمه شوند و آنهایی که در قتل «اردشیرسوم» دست داشتند را محکوم به اعدام کرد.


همچنین بودجه‌ای برای ساماندهی و بهسازی پل‌های شاهنشاهی اختصاص داد و دستور داد تا با کشاورزان به خوبی و نیکی رفتار کنند تا آنها در آرامش به کار خود مشغول شده و تولید، رونقی دوباره بگیرد.

 

آرامشی که دوام نیاورد
به هر حال سرنوشت این نبود که «پوراندخت» بتواند آشفتگی ساسانیان را بعد از آن همه قتل و خونریزی سامان دهد، گویی او نیز تاوان ظلم گذشتگان خود را می‌پرداخت. هنوز نتوانسته بود ثمره آثار تصمیماتی که برای ایران گرفته بود را بچیند که احوالش ناخوش شد. آنچه همه مورخان نقل کرده‌اند این است که «پوراندخت» به مرگ طبیعی از دنیا رفت. او نتوانست 40 سالگی خود را ببیند.


البته روایتی هم نقل شده که «پوراندخت» وقتی دید شرایط غالب بر ایران زمین چنان شده که نمی‌تواند از عهده ساماندهی آن برآید خود اعلام کرد که دیگر به سلطنت ادامه نمی‌دهد و کنار کشید. اما حکیم ابوالقاسم فردوسی، پایان پادشاهی او را مرگ طبیعی‌اش عنوان کرده است. با مرگ نخستین پادشاه زن ایران زمین، دوباره جدال بر سر تاج و تخت سر گرفت و وقتی «یزدگرد سوم» بر سر کار آمد دیگر کار از کار ساسانیان گذشته بود

{بر گرفته از دو هفته نامه دانستنیها گروه مجلات هم شهری}




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 23 شهریور 1392 05:40 ب.ظ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.